کوره تاب

لغت نامه دهخدا

کوره تاب. [ رَ / رِ ] ( نف مرکب ) تابنده کوره. افروزنده کوره. آتش افروز کوره. آنکه در کوره آتش بیفروزد. آنکه کوره را تافته کند:
کوره تابان کیمیای سپهر
که آگهی بودشان ز ماه و ز مهر.نظامی.و رجوع به ترکیب «کوره تابان کیمیای سپهر» ذیل کوره شود.

فرهنگ فارسی

تابنده کوره. افروزنده کوره

جمله سازی با کوره تاب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو زد آتش از کوره سبز تاب شد آن تازه گلهای گردون گلاب

💡 از تابش آن کوره مس گفت که زر گشتم چون گشت دلش تابان زان آتش نیکوفر

💡 بیمارم و چون گل که نهی در دم کوره گه در عرقم غرقه و گه در تبم از تاب

💡 اژدر از دم به کوره تاب دهد تا حسامت به زهر آب دهد

چوزه خون یعنی چه؟
چوزه خون یعنی چه؟
شط العرب یعنی چه؟
شط العرب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز