کور چشم

مترادف‌ها

چشم‌پوشی کردن، نادیده گرفتن

متضادها

بینا، بیننده

لغت نامه دهخدا

کورچشم.[ چ َ / چ ِ ] ( ص مرکب ) نابینا را گویند. ( آنندراج ). نابینا. کور. اعمی. ( فرهنگ فارسی معین ):
گر آن کورچشمان به من نگروند
ز کری سخنهای من نشنوند.نظامی ( اقبالنامه ). || ( اِ مرکب ) پارچه ای ریزبافت که تار و پود آن نیک درهم و تنگ و فشرده باشد:
کورچشمی که بر تن یوز است
از پی شیر نر ندوخته اند.خاقانی.- کورچشم حریر؛ نوعی پارچه ابریشمی. ( آنندراج ) ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به مدخل بعد شود.

فرهنگ فارسی

نابینا کور اعمی. یا کور چشم حریر. ( بقلب اضافه ). نوعی پارچ. ابریشمی.

جمله سازی با کور چشم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 جملهٔ عالم ازو پر نور گشت چشم بد یا کور شد یا دور گشت

💡 چشم زاهد هم ز دیدن شکر لله گشته کور گوش او رااز شنیدن نه همی کر دیده ام

💡 گر نه چشم اهل دوران کور بود روی شه از چشمشان مستور بود

💡 چشم خاصان عرب گردیده کور بر نیائی ای زهیر از خاک گور

💡 چون صف مژگان چشم کور میآید بچشم بیتو صفهای نماز ای پیشوای شرع و دین

💡 طرفه‌عهدیست کز سیاست‌و زور کور، شد چشم‌دار و بیناکور

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران