لغت نامه دهخدا
کرانه شدن. [ ک َ ن َ / ن ِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) مردن. ( یادداشت مؤلف ): و احمد بگفت خوارزمشاه را که بی تو چه کردم هرچند به تن خویش مشغول بود و آن شب کرانه خواست شد. گفت احمد من رفتم نباید که فرزندانم را از این بد آید. ( تاریخ بیهقی ). زندگانی شما به فرمان اوست و چون کرانه شوید بازگشت بدوست و حشر و قیامت خواهد بود و سؤال و جواب و ثواب و عقاب. ( تاریخ بیهقی ). یازده روز بخسبید و پس کرانه شد. ( تاریخ بیهقی ).
- به آن جهان کرانه شدن؛ مردن. ( یادداشت مؤلف ). به سرای باقی پیوستن: و او [ ابوالعباس ] سه سال خلافت کرد و به آن جهان کرانه شد. ( کتاب النقض ).