کار اگهی
لغت نامه دهخدا
( کارآگهی ) کارآگهی. [ گ َ ] ( حامص مرکب ) مخفف کارآگاهی. باخبری. اطلاع. صاحب خبری. خبرداری. کارآگاهی:
بدان کاردانی و کارآگهی
چو بنشست بر تخت شاهنشهی.نظامی.چه نیکو متاعی است کارآگهی
کزین نقد عالم مبادا تهی.نظامی. || انهاء. مخبری. مفتشی. جاسوسی. خبرآوری. کارآگاهی:
چو فرغار برگشت و آمد براه
به کارآگهی شد به ایران سپاه.فردوسی.و رجوع به کارآگاهی شود.
فرهنگ فارسی
( کار آگهی ) شغل و عمل کار آگاه
جمله سازی با کار اگهی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 کار آگهی که نور معانیش رهبرست بازارگان رستهٔ عنوان نمیشود
💡 مهینبانو چو از کار آگهی یافت بر اسباب غرض شاهنشهی یافت
💡 تو زانسان مدار ار ز کار آگهی که با شه برابر نشاید رهی
💡 به تدبیر کار آگهان دم گشاد ز کار آگهی کار عالم گشاد
💡 پس آنگه گل به خویشان کس فرستاد همه کس را ازین کار آگهی داد
💡 نسق کرد از علم کار آگهی به فرمانبری کار فرماندهی