لغت نامه دهخدا
( کارآور ) کارآور. [ وَ ] ( نف مرکب ) کاردان:
بشد دایه و خواند کارآوران
مهندس تنی چند زیرک سران.( یوسف و زلیخا ).
( کارآور ) کارآور. [ وَ ] ( نف مرکب ) کاردان:
بشد دایه و خواند کارآوران
مهندس تنی چند زیرک سران.( یوسف و زلیخا ).
( کارآور ) ۱. کاردان.
۲. کارفرما.
( کار آور ) کاردان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز ترکش برآور کمان مرا به کار آور آن ترجمان مرا
💡 که این را به کار آور ای نیکرای که من حق آن با تو آرم بجای
💡 سوی سیستان رفت باید کنون به کار آوری زور و بند و فسون