چهره خراش

لغت نامه دهخدا

چهره خراش. [ چ ِ رَ / رِ خ َ ] ( نف مرکب ) خراشنده چهره. شخاینده رخسار. || ( ن مف مرکب ) روی خراشیده. ( ناظم الاطباء ). دارای رخسار مجروح و شخوده. || ( اِ مرکب - اضافه مقلوب ) خراش ِ چهره. بریدگی بر رخسار.

فرهنگ فارسی

خراشند. چهره. شخایند. رخسار. یا روی خراشیده.

جمله سازی با چهره خراش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از حسرت آن تشنه لب بادیه غم هر موج، خراشی است که بر چهره آبست

💡 شدیم ما همه بی پوست، بس که چهره ما بر آستانه سیمین بران گرفت خراش

هیت یعنی چه؟
هیت یعنی چه؟
قه یعنی چه؟
قه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز