چاره پژوه
مترادفها
چارهجو، درمانگر
متضادها
مشکلساز
لغت نامه دهخدا
چاره پژوه. [ رَ / رِ پ َ ] ( نف مرکب ) چاره پژوهنده. چاره جو. وسیله جو. جویای تدبیر:
سکندر بیامد دلی همچو کوه
ز کرده پشیمان و چاره پژوه.فردوسی.
فرهنگ فارسی
چاره پژوهنده. چاره جو. وسیله جو. جویای تدبیر.
جمله سازی با چاره پژوه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بدم من به بالای آن سخت کوه همی چاره جوینده وره پژوه
💡 این گروه از متخصصان، به عنوان یک چاره پژوه، در حال مطالعه دقیق روی روشهای جدید برای تصفیه آبهای آلوده هستند.
💡 او با ویژگیهای یک چاره پژوه واقعی، تمام ابعاد مسئله را بررسی کرد تا بهترین راه حل را برای شرکت انتخاب کند.
💡 جامعه به افرادی نیاز دارد که چاره پژوه باشند و به جای شکایت، برای مشکلات موجود راهکارهای عملی ارائه دهند.