لغت نامه دهخدا
پیچ و مهره. [ چ ُ م ُ رَ / رِ ] ( اِ مرکب ) رجوع به پیچ و رجوع به مهره شود.
- پیچ و مهره کاری در دست کسی بودن؛ تمام وسائل و اسباب پیشرفت امری نزداو بودن، از عهده او تنها برآمدن، که او حل مشکل آن تواند کرد و بس.
پیچ و مهره. [ چ ُ م ُ رَ / رِ ] ( اِ مرکب ) رجوع به پیچ و رجوع به مهره شود.
- پیچ و مهره کاری در دست کسی بودن؛ تمام وسائل و اسباب پیشرفت امری نزداو بودن، از عهده او تنها برآمدن، که او حل مشکل آن تواند کرد و بس.
یا پیچ و مهر. کاری دردست کسی بودن. هم. وسایل پیشرفت امری نزد او بودن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خستگان را در دل شبهاست افزون پیچ و تاب در سواد زلف، دلهای پریشان را ببین
💡 روزگاری در رگ جان پیچ و تاب افکندهایم تا ز روی شاهد معنی نقاب افکندهایم
💡 از پیچ و تاب زلفت بس تیره روز گارم گرد سرت از آن روی شمع مقابلم نه
💡 از غمت پیچید به خود دایم رگ جانم بتن پیچ و تاب آن رشته دارد بیشتر یا موی تو
💡 از پیچ و تاب عشق که عمرش دراز باد چون رشته جای در دل گوهر گرفتهایم
💡 زلفین یار بینم و بس در زمان او در تاب و پیچ مانده و آن پیچ و تاب حسن