لغت نامه دهخدا
پیه کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بالیدن و شحم و لحم بهم رسانیدن:
گفتی مرا به رشته جان آتش افکنم
چون شمع میکند دل من زین نشاط پیه.جامی.
پیه کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بالیدن و شحم و لحم بهم رسانیدن:
گفتی مرا به رشته جان آتش افکنم
چون شمع میکند دل من زین نشاط پیه.جامی.
( مصدر ) بالیدن و گوشت و پیه بهم رسانیدن شحم و لحم بهم رسانیدن: گفتی مرا برشت. جان آتش افکنم چون شمع می کند دل من زین نشاط پیه ( جامی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گرگ را بر میش کردن قهرمان، باشد ز جهل گربه را بر پیه کردن پاسبان، باشد خطا