پی فکندن

لغت نامه دهخدا

پی فکندن. [ پ َ / پ ِ ف َ / ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) پی افکندن. بنیان گذاردن. بنا نهادن. || از بن برکندن. رجوع به پی افکندن شود.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱- بنیان گذاردن پی افکندن. ۲- از بن برکندن.

جمله سازی با پی فکندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در سد سکندر بتوان رخنه فکندن گر داعیه همت مردانه زند موج

💡 بار گران، سبک به امید فکندن است عمری است بر امید عدم زنده‌ایم ما

💡 «ترکی» به یار پنجه فکندن نه حد توست زنهار از آن که پنجه تو با شیر می زنی

💡 افتاده را دوباره فکندن کمال نیست آن را که خاک راه تو شد بر زمین مزن

💡 طریقت چیست نقد جان فکندن که خود را در غلط نتوان فکندن

💡 تو این می‌دانی و آن می‌ندانی یقین نتوان فکندن بر گمانی

دیوث یعنی چه؟
دیوث یعنی چه؟
فداکاری یعنی چه؟
فداکاری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز