لغت نامه دهخدا
پنبه وز. [ پَم ْ ب َ / ب ِ وَ ] ( نف مرکب ) پنبه زن. پنبه بز. حلاّج. نداف. ( برهان قاطع ):
سر انا الحق نبود در سر هر پنبه وز
لایق حلاج بود مرتبه دار عشق.نزاری قهستانی ( از جهانگیری ).
پنبه وز. [ پَم ْ ب َ / ب ِ وَ ] ( نف مرکب ) پنبه زن. پنبه بز. حلاّج. نداف. ( برهان قاطع ):
سر انا الحق نبود در سر هر پنبه وز
لایق حلاج بود مرتبه دار عشق.نزاری قهستانی ( از جهانگیری ).
= پنبه زن
( اسم ) پنبه زن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 استاد دید اجرت ده ساله بر هباست ها عنقریب پنبه و پشم است آنچه رشت
💡 شور بالادست ما بر طاق نسیان می نهد هر شرابی را که باید پنبه از مینا گرفت
💡 سراب پنبه روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان بروجرد در استان لرستان.
💡 سبک تا پنبه غفلت برون آوردم از مغزش درین وحدت سرا پر نغمه منصور شد گوشم
💡 امشب از آتش فشانیهای صهبا دور نیست پنبه در گیرد اگر بر فرق مینا همچو شمع
💡 همچنان اهالی در زمینهای کشاورزی خویش در روستا، به کار مشغولاند و پس از پایان کار روزانه به سرخه بازمیگردند. محصولات کشاورزی روستا شامل غلات، خربزه، پنبه و تنباکو است.