نیکو بدن
مترادفها
تن سالم، پیکر نیکو
لغت نامه دهخدا
نیکوبدن. [ ب َ دَ ] ( ص مرکب ) خوش هیکل. خوش ترکیب: شاب مطرخم؛ جوان نیکوبدن تمام اندام. ( از منتهی الارب ).
فرهنگ فارسی
خوش هیکل ٠ خوش ترکیب
جمله سازی با نیکو بدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و گر خوف را رسم نیکو کنی بدن را به تدریج خوشخو کنی