لغت نامه دهخدا
نوبت سالار. [ ن َ / نُو ب َ ] ( اِ مرکب ) سالار نوبت. سرکرده نوبتیان. رجوع به نوبتی شود: و کشتن آن کسان که با وی یار شده بودند به کشتن عم وی شمس الدین علی بن مسعود چون نوبت سالار طاهربن ابی الاسد. ( تاریخ سیستان ).
نوبت سالار. [ ن َ / نُو ب َ ] ( اِ مرکب ) سالار نوبت. سرکرده نوبتیان. رجوع به نوبتی شود: و کشتن آن کسان که با وی یار شده بودند به کشتن عم وی شمس الدین علی بن مسعود چون نوبت سالار طاهربن ابی الاسد. ( تاریخ سیستان ).
سالار نوبت ٠ سر کرد. نوبتیان ٠ در اصطلاح کارخانه ها: کارگری که پس از چند ساعت کار چند ساعت تعطیل دارد و ازین رو کار او گاهی به اول روز و گاهی از نیمه به بعد و گاهی اول شب و گاهی از نیمه به بعد است ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو سالار نوبت بیامد بدر بشبگیر بستند گردان کمر
💡 به سالار نوبت بفرمود شاه که هر کس که آید بدین بارگاه