نقطه جو
مترادفها
نقطه جوش
لغت نامه دهخدا
نقطه جو. [ ن ُ طَ / طِ ] ( نف مرکب ) نقطه بین. دقیق. باریک اندیش. موهوم طلب:
با وهم نقطه جو دهنت گفت درگذر
کآن ذره ایم ما که نیائیم در شمار.لنبانی.
فرهنگ فارسی
نقطه بین. دقیق. باریک اندیش. موهوم طلب.
جمله سازی با نقطه جو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دل دهانت را دلیل نقطه موهوم گفت گفتمش داری یقین یا حرفی از ظن می زنی
💡 گرهی نیست دل ما که ازان زلف گشایی نقطه را هست به این بسمله پیوند خدایی
💡 ·نوک سوزن برخورد کرده با ریبون جوهر که در مقابل آن کاغذ قرار دارد باعث ایجاد یک نقطه بر روی کاغذ خواهد شد.
💡 گر نفس زیر و زبر گردیده باشد دل، دل است تهمت خط برندارد نقطه از اعرابها
💡 این روش نسبت به روش نیوتن این ویژگی را دارد که به مشتق تابع نیازی ندارد. همچنین نسبت به روش نقطه ثابت، لازم نیست که دو نقطه حدس آغازین ما دو طرف ریشه تابع قرار داشتهباشد.
💡 در فرآیند لحیمکاری قطعات الکترونیکی، انتخاب دمای مناسب برای رسیدن به نقطه جو بسیار حیاتی است تا به برد مدار آسیب جدی وارد نشود.
💡 مهندس متالورژی با بررسی خواص فیزیکی فلزات، دقیقترین دمایی را که برای ایجاد نقطه جو و اتصال محکم قطعات مورد نیاز است، تعیین میکند.
💡 اگر دمای مشعل برای رسیدن به نقطه جو کافی نباشد، اتصال ایجاد شده بسیار ضعیف خواهد بود و در اثر لرزشهای کوچک از هم جدا میشود.