لغت نامه دهخدا
نخجیرجو. [ ن َ ] ( نف مرکب ) نخجیرجوی. شکارجوینده. که در جستجوی شکار است. شکارچی. صیاد.
نخجیرجو. [ ن َ ] ( نف مرکب ) نخجیرجوی. شکارجوینده. که در جستجوی شکار است. شکارچی. صیاد.
شکار جوینده که در جستجوی شکار است صیاد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو بر نخجیر تیر اندازد آن شوخ از خدا خواهم که آیم در نظر در صیدگه برشکل نخجیرش
💡 به دل برگشت گرد آلود خجلت آهم از گردون چو صیادی که دست خالی از نخجیر برگردد
💡 [۲]. در نزهة القلوب: کمین و فارق دو شهر است و توابع بسیار دارد و هوای معتدل و آب روان و غلّه و میوه بسیار بود و در آن حدود نخجیر بسیار است. (ص ۱۲۴). (و ر ک مسالک و ممالک: فاروق: ص ۹۹).
💡 طول لوله از نخجیر یک کوتاه تر است و اسلحه سبک تر از نخجیر یک طراحی شده. راجع به تکلول آرش میتوان در یک کلمه گفت "جمع و جور".
💡 نیست میدان، دلِ پر وحشتِ من شهر را وادیی هموار چون نخجیر میباید مرا
💡 آرش معمولا کمی از نخجیر یک گران تر است اما کمتر از نخجیر یک تولید و خرید و فروش میشود زیرا طرفداران و مشتریان خاص خود را دارد