مس پالای

لغت نامه دهخدا

مس پالای. [ م ِ ] ( نف مرکب ) پالاینده مس.
- کوره مس پالای؛ کوره پالاینده مس.
- خاکستر کوره مس پالای؛ این خاکستر را صاحب ذخیره خوارزمشاهی جزو ادویه ٔمرهم جراحت عصب نام میبرد. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).

فرهنگ فارسی

پالاینده مس

جمله سازی با مس پالای

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ناخن از رنج حبس روی خراش دیده از درد بند خون پالای

💡 بنگر در هوای آن لب لعل گشته چشم پیاله خون پالای

💡 بر سر کوی تو تا چند بآب دیده خاک را رنگ دهیم از مژه خون پالای

💡 شد پر از خون دل چو خانه چشم خانه من ز چشم خون پالای

💡 خون خود جویم همی، تا در تو دید از که؟ زین چشم جگر پالای تر!

💡 گهی ازنرگست خوناب پالای گهی بی چوب گز، مهتاب پیمای