لگام کردن
مترادفها
مهار کردن، افسار کشیدن، کنترل کردن
متضادها
رها کردن، آزاد گذاشتن
لغت نامه دهخدا
لگام کردن. [ ل ُ / ل ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) اِلجام. دهانه کردن اسب را:
یکی پارسی بود هشیارنام
که بر چرخ کردی به دانش لگام.فردوسی.ز خوی نیک خرد در ره مروت و فضل
مر اسب تن را زین و لگام باید کرد.ناصرخسرو.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) دهنه زدن ستور را.
جمله سازی با لگام کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 غو دیده بشنید دستان سام بفرمود بر چرمه کردن لگام