فراخ میان

لغت نامه دهخدا

فراخ میان. [ ف َ ] ( ص مرکب ) ضلیع. ( منتهی الارب ): فرس ضلیع؛ اسب تمام خلقت بزرگ و فراخ میان. ( منتهی الارب ).

جمله سازی با فراخ میان

💡 و آن زمان که گریستن میرفت مرا از میان برد، ناصحی مرا گفت: باشکهای خویش رحمت آورد، از این پس ترا زمان گریه ای فراخ در پیش است.

💡 میان اندرون ریگ و دشت فراخ سراپرده و خیمه بر سوی کاخ