لغت نامه دهخدا
فارغ کردن. [ رِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) آسوده کردن:
پیش او بنوشت شه کای مقبلم
وقت آمد زود فارغ کن دلم.مولوی.|| پایان دادن. || زایانیدن.
فارغ کردن. [ رِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) آسوده کردن:
پیش او بنوشت شه کای مقبلم
وقت آمد زود فارغ کن دلم.مولوی.|| پایان دادن. || زایانیدن.
( مصدر ) ۱ - آسوده کردن ۲ - پایان دادن ۳ - زایاندن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکسال بعد از فارغالتحصیلی رنه از دبیرستان، پدرش به دلیل سکته مغزی درگذشت و رنه و برادرش مجبور به کار کردن شدند. رنه به مدت یکسال به عنوان دستیار حسابدار در یک کارخانه بازیافت کار کرد ولی یک سال بعد از کار کنار گذاشته شد و به عنوان یک تصویرگر تازهکار در یک استودیوی تبلیغاتی مشغول شد.
💡 و گفت: هر که بر شهوات دنیا غلبه کند دیو از طلب کردن او فارغ بود.