لغت نامه دهخدا
طیره گر. [ طَ / طِ رَ / رِ گ َ ] ( ص مرکب ) خشمگر. خشمگن. خشمگین:
گفتا چو منی را چه دهی دیده طیره
نفرین بچنین طیره گر خیره نگر بر.سوزنی.
طیره گر. [ طَ / طِ رَ / رِ گ َ ] ( ص مرکب ) خشمگر. خشمگن. خشمگین:
گفتا چو منی را چه دهی دیده طیره
نفرین بچنین طیره گر خیره نگر بر.سوزنی.
( صفت ) خشم آلود غضبناک.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اندر آن هنگامه ترکی از خطا سخت طیره شد ز کشف آن غطا
💡 ای طیره گشته از رخ تو لاله وی شرم خورده از لب تو شکر
💡 گر در کلاه گوشه حسنت نظر کند از طیره بر زمین فکند افسر آفتاب
💡 با عشق مکن پنجه وز عشق مشو طیره باز آی ز خودبینی مفریب به دانایی
💡 من طیره شوم چو تو کمر بندی یعنی که ترا مگر میانی هست
💡 کشیدم آن سر زلف دراز را روزی به طیره گفت که: اوحدی، دراز مکش