لغت نامه دهخدا
شش کلکی. [ ش َ / ش ِ ک ِ ل ِ ] ( ص مرکب ) شش انگشتی. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به شش انگشتی و شش انگشت شود.
شش کلکی. [ ش َ / ش ِ ک ِ ل ِ ] ( ص مرکب ) شش انگشتی. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به شش انگشتی و شش انگشت شود.
شش انگشتی
💡 سوز و نیازی رسید قسم نزاری و بیش کلکی و فکری نداشت از همه اسباب عشق
💡 حاجیآباد کلکی روستایی در دهستان نازیل بخش نازیل شهرستان تفتان استان سیستان و بلوچستان ایران است.
💡 قرصی است در دواتش و افعی است در بنانش کلکی که زهر و مهره چو افعی است باهمش
💡 در سراپا خنجرش را بسکه بشکستم نود در تنم از استخوان کلکی که پیکانی نداشت
💡 کلکی شوهر خواهر منصور بنیمجیدی بود. بنیمجیدی پس از مرگ وی، به گردآوری و چاپ آثار او در دو کتاب همت کرد.
💡 کلکی از اواخر دههٔ سی وارد کار ادبی شد و در دههٔ چهل اشعار فراوانی از وی در نشریههای ادبی چون خوشه، جهان نو و فردوسی به چاپ رسید.