لغت نامه دهخدا
دلیل جستن. [ دَ ج ُ ت َ ] ( مص مرکب ) در پی دلیل برآمدن. استدلال. || راهنما جستن. راهبر جستن. بلد راه طلبیدن:
سوءالت صوابست و فعلت جمیل
به منزل رسد هرکه جوید دلیل.سعدی.
دلیل جستن. [ دَ ج ُ ت َ ] ( مص مرکب ) در پی دلیل برآمدن. استدلال. || راهنما جستن. راهبر جستن. بلد راه طلبیدن:
سوءالت صوابست و فعلت جمیل
به منزل رسد هرکه جوید دلیل.سعدی.
( مصدر ) در پی دلیل بر آمدن استدلال.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از نفخت فیه من روحی توان جستن دلیل زین که عالم قطرهای زان بحر گوهرزاستی
💡 سهل را جستن درین دیر کهن این دلیل آنکه جان رفت از بدن