دلخوشی دادن

لغت نامه دهخدا

دلخوشی دادن. [ دِ خوَ / خ ُ دَ ] ( مص مرکب ) تسلی دادن. مسرور کردن. ( ناظم الاطباء ). امید نیکو دادن. استمالة. تسلیة: و شاه [ اسکندر ] امیران و بزرگان لشکر را دلخوشی می داد [ در حبس ارسلان خان ] و گفت فارغ باشید و خدای را یاد دارید. ( اسکندرنامه نسخه سعید نفیسی ). زاهد شاه را دعا می کرد و دلخوشی می داد. ( اسکندرنامه، نسخه سعید نفیسی ). آن شب همه شب دختر را دلخوشی می داد. ( اسکندرنامه نسخه سعید نفیسی ). ملک زنگیان بزبان ترجمان مرا دلخوشی داد و گفت باید که پیوسته آیی و نمک بسیار بیاوری. ( مجمل التواریخ و القصص ).
کردش آزاد و دلخوشی دادش
بر سر شغل خود فرستادش.نظامی.چون دیدپدر سلام دادش
پس دلخوشی تمام دادش.نظامی.ملک کامل اهل شهر را دلخوشی داد و گفت... ( رشیدی ). او را استمالت و دلخوشی دهد. ( تاریخ قم ص 246 ). مردم را الفت داد و جمع کرد و استمالت و دلخوشی داد. ( تاریخ قم ص 186 ). رجوع به دلخوشی شود.

فرهنگ فارسی

تسلی دادن. مسرور کردن.

جمله سازی با دلخوشی دادن

💡 عارف ۳ ساله بود که زندگی تازه‌ای را در کنار خانوادهٔ مادرش (در خیابان نادری، کوچهٔ شیروانی؛ در چهارراه استانبول) آغاز کرد. زبان اول در این خانواده آذری بود، حتی پدر بزرگ و مادربزرگش زبان فارسی بلد نبودند. شرایط زندگی آن‌ها از نظر مالی چندان خوب نبود اما همه تلاش می‌کردند که کانون خانواده گرم باشد،تنها دلخوشی این خانواده گوش دادن به یک رادیوی لامپی با مارک AGA بود که همیشه بر روی موج رادیو بادکوبه تنظیم شده بود.