لغت نامه دهخدا
دفتربند. [ دَ ت َ ب َ ] ( اِ مرکب ) بند دفترها. || ( نف مرکب ) اداره دار. || صحاف. ( ناظم الاطباء ).
دفتربند. [ دَ ت َ ب َ ] ( اِ مرکب ) بند دفترها. || ( نف مرکب ) اداره دار. || صحاف. ( ناظم الاطباء ).
بند دفتر ها.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر به دفتر من جز مدایح تو بود تنم ز بند بلا بسته باد چون دفتر
💡 طمع بند و دفتر ز حکمت بشوی طمع بگسل و هرچه دانی بگوی
💡 در دفتر اول مثنوی تحت عنوان «در بیان حکایت پادشاه جهود دیگر که در هلاک دین عیسی جهد کرد» در بند ۳۷ به این داستان اشاره شدهاست: