لغت نامه دهخدا
( دست آشنا ) دست آشنا. [ دَ ] ( ص مرکب ) کنایه از صاحب معامله. ( آنندراج ). دانای کار و عامل و ماهر در کار. ( ناظم الاطباء ):
شکوه را امشب بلب دست آشنا می خواستم
رنجش محجوب را دشمن حیا می خواستم.شفائی ( از آنندراج ).
( دست آشنا ) دست آشنا. [ دَ ] ( ص مرکب ) کنایه از صاحب معامله. ( آنندراج ). دانای کار و عامل و ماهر در کار. ( ناظم الاطباء ):
شکوه را امشب بلب دست آشنا می خواستم
رنجش محجوب را دشمن حیا می خواستم.شفائی ( از آنندراج ).
( دست آشنا ) کنایه از صاحب معامله دانای کار و عامل و ماهر در کار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به چشمه سار خضر پنجه اش زند سیلی کسی که ساخت کف دست آشنای قدح
💡 ز شراب آسمانی که خدا دهد نهانی بنهان ز دست خصمان تو به دست آشنا ده
💡 به داغ سینه من دست آشنا مکنید که می چکد ز نفس خون دهان سوخته را
💡 آسمان بیگانگان را قابل سختی ندید جز به دست آشنا نفروخت قصاب استخوان
💡 بشر با ساختار تعالى شناختى خود تنها از طريق وحى و آموزه هاى دينى آشنا مى شود،آموزه هايى كه او را همچنين با راه خير، يا سلوك پسنديده و تعالى آور، حيات طيبه،زندگى هاى پست، حيات انسانى، فضائل ورذائل، تنوع رفتارها، تنوع مردمان، امكان انتقال از يك حيات به حيات ديگر و حقائقديگرى از اين دست آشنا مى سازند.