لغت نامه دهخدا
دزمهدی. [ دِ زِ م َ ] ( اِخ ) شهری است [ به خوزستان ] خرم و آبادان میان عراق و خوزستان بر لب رود نهاده. ( حدود العالم ). ( اصل آن درمهدی می باشد و تصحیح از حدود العالم چ دانشگاه است ).
دزمهدی. [ دِ زِ م َ ] ( اِخ ) شهری است [ به خوزستان ] خرم و آبادان میان عراق و خوزستان بر لب رود نهاده. ( حدود العالم ). ( اصل آن درمهدی می باشد و تصحیح از حدود العالم چ دانشگاه است ).
شهریست خرم و آبادان میان عراق و خوزستان بر لب رود نهاده.
💡 عالیجاه میرزا مهدی در حقیقت یکی از امنای دولت ومحارم حضرت ماست، دخلی به آن دار و دسته ندارد. آب و گل وجان ودل او در هوای ما و رضای ماست.
💡 ۱۳۸۲ راهیان حریم عشق: مهدی وافی، ویراستار: حسین مسرّت، مشهد: ماهوان، ۱۳۸۲، وزیری، ۲۴۸ ص، مصوّر.
💡 مهدی و هادی من جز نور یارم کی بود عاشقان را کار کی با مؤمن و ترساستی
💡 در آن خانه ۴۹ قلم اجناس غیرقانونی از قبیل اسلحه، مواد منفجره، پودر سرطان زا و اسناد جعلی وجود داشت که بعد از کشف، سید مهدی دستگیر و به اعدام محکوم شد.
💡 در چنین ظلمی که عالم سر بسر ظلمت گرفت آنکه آتش در زند تیغ غیور مهدی است
💡 همیشه تا، چو مهدی آستین عزم در مالد گریبان ظهورش دامن آخر زمان زیبد