لغت نامه دهخدا
خیوان. [ خ َ ] ( اِخ ) پدر صالح است. رجوع به صالح بن خیوان بن خالد شود.
خیوان. [ خ َ ]( اِخ ) نام شهریست بیمن و گویند بت معروف یعوق در قریه ای موسوم به خیوان بوده است. ( از معجم البلدان ).
خیوان. [ خ َ ] ( اِخ ) پدر صالح است. رجوع به صالح بن خیوان بن خالد شود.
خیوان. [ خ َ ]( اِخ ) نام شهریست بیمن و گویند بت معروف یعوق در قریه ای موسوم به خیوان بوده است. ( از معجم البلدان ).
💡 شد لیلی را درون ز غم شاد وان نامه ز جیب خویش بگشاد
💡 وان کو به کژی من کشد دست خصمش نه منم که جز منی هست
💡 این برد فرمان آنکس کو برد فرمان او وان کند آهنگ آنکس کو کند آهنگ او
💡 عمرم برفت در غم هجران آن صنم وان عمر نازنین ز سر گفت و گو نرفت
💡 بر ما خورشید سایه اندازد وان شمع مقیم این لگن گردد