خون رفتگی

مترادف‌ها

کبودی

لغت نامه دهخدا

خون رفتگی. [ رَ ت َ / ت ِ ] ( حامص مرکب ) عمل رفتن خون. عمل جاری شدن خون. بیرون شدگی خون از رگ یا عضوی بی اختیار شخص.

فرهنگ فارسی

عمل رفتن خون عمل جاری شدن خون

جمله سازی با خون رفتگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 نوعی سفره ماهی عظیم با باله‌های سینه‌ای بسیار قوی که دارای برجستگی‌ها و فرو رفتگی‌های متعددی است. ضرباتی که توسط باله‌های این ماهی به سایر ماهی‌ها وارد می‌شود باعث زخمی شدن شدید طعمه شده و شکار آن‌ها را راحت می‌کند. این نمونه به خون‌آشام دریا مشهور است.

💡 پزشک پس از معاینه دقیق زخم، اعلام کرد که خون رفتگی شدیدی در ناحیه ران بیمار رخ داده و نیاز به بخیه فوری دارد.

💡 در اثر فشار بیش از حد به رگ‌های اصلی، خون رفتگی شدیدی در بدن ورزشکار مشاهده شد که او را به مدت طولانی از تمرینات محروم کرد.

💡 متخصص جراح توضیح داد که خون رفتگی در بافت‌های داخلی می‌تواند بسیار خطرناک باشد و نیاز به نظارت مداوم تیم مراقبت‌های ویژه دارد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران