لغت نامه دهخدا
خوش قطع. [ خوَش ْ / خُش ْ ق َ ] ( ص مرکب ) خوش شکل. خوش ترکیب. با اندازه نیک. به اندازه بریده شده. ( ناظم الاطباء ). چیزی که اندازه آن متناسب و موزون باشد. خوش برش. ( یادداشت مؤلف ).
خوش قطع. [ خوَش ْ / خُش ْ ق َ ] ( ص مرکب ) خوش شکل. خوش ترکیب. با اندازه نیک. به اندازه بریده شده. ( ناظم الاطباء ). چیزی که اندازه آن متناسب و موزون باشد. خوش برش. ( یادداشت مؤلف ).
خوش شکل خوش ترکیب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از خوشاقبالی مسلمانان در این هجوم، کیتبوقا، فرماندهٔ لشکر مغول، کشته شد و مغولان به سمت شمال عقبنشینی کردند. مغولان بار دیگر صفوف لشکر خود را منظم کردند اما سیفالدین قطز آنها را دنبال کرد و، پس از ساعتها جنگ و درگیری، سرانجام مسلمانان پیروزی خود را قطعی کردند و مغولان، برای نخستین بار در تاریخ خود، جام بزرگترین شکست خود را که منجر به شکستهای بعدیشان نیز شد، سر کشیدند.
💡 خوش است قطع بیابان نفس اگر نبود کریوهای که ز عهد شباب در پیش است
💡 پیر ما گفت جهان بر روشی محکم نیست از خوش و ناخوش او قطع نظر باید کرد