لغت نامه دهخدا
خفتن پای. [ خ ُ ت َ ن ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) خدر شدن آن بواسطه انسداد دوران دم. ( از ناظم الاطباء ). خوابیدن پای. خواب رفتن پای. بی حس شدن پای.
خفتن پای. [ خ ُ ت َ ن ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) خدر شدن آن بواسطه انسداد دوران دم. ( از ناظم الاطباء ). خوابیدن پای. خواب رفتن پای. بی حس شدن پای.
خدر شدن آن بواسطه انسداد دوران دم
💡 احمد زن را گفت: ترا نیز وکیل خود کردم اگر خواهی پای ترا گشاده کنم. پس احمد بازگشت و روی به صحرا نهاد تا سالی چند بر آمد شبی نماز خفتن بودکه کسی روی بخانقاه سری نهاد و درآمد و گفت: مرا احمد فرستاده است میگوید که کار من تنگ درآمده است مرا دریاب.
💡 گاه رفتن ریگ او چون نشتری در زیر پای گاه خفتن سنگ او چون نیش کژدم زیر ران
💡 اگر پای کسی را خفتن آید ازو کی سوی منبر رفتن آید