حست حست

لغت نامه دهخدا

حست حست. [ ح َ ح َ ] ( اِ صوت مرکب ) حکایت کندی حرکت چاروا و ستور:
او هست حست حست و من او را بچوب و سنگ
سوی عزیز دولت و دین تاز تاز تاز.روحی ولوالجی.

جمله سازی با حست حست

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نزديك شدن اين دو خط سير با يكديگر بر حست اتفاق و تصادف نيست، بلكه نزديكىآن دو با يكديگر، يكى از دلايل بستگى زندگانى ذهنى و زندگانى خارجى است كه درهر يك از ادوار وجود، مظاهر آن ديده مى شود.)(71)

💡 حس مغز تنست و مغز حست جانست چون از تن و حس و جان گذشتی همه اوست

💡 حست بصرى درباره اش مى گويد: او خوانى ابله بود كه خونهاى بسيارى ريخت، ودر اين كار افراط كرد(172).

💡 امام بعد از ابى محمد عليه السلام، پسر والاگهر اوست كه مسمى به اسم مباركرسول خدا صلى الله عليه وآله و مكنى به كنيه طيبه او است. و وانگذاشت پدربزرگوارش فرزندى به حست ظاهر و باطن به غير از آن حضرت. و واگذاشت او را درحالتى كه غايب و مستتر بود

💡 صف جمال میارا که حست اگر اینست به یک کرشمه توان کرد عالمی تسخیر

💡 گر جفت شوی ای حس با آنک حست کرد او وز غیر بپرهیزی باشی سلطان ای جان

طلایی یعنی چه؟
طلایی یعنی چه؟
نماز یعنی چه؟
نماز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز