جان خون گشتن
مترادفها
خونجگر شدن، از پا درآمدن
متضادها
زنده بودن، سلامت بودن
لغت نامه دهخدا
جان خون گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) خون شدن دل. بی قرار شدن:
گفت پیغمبر چه خواهی ای ستون
گفت جانم از فراقت گشت خون.مولوی.
جمله سازی با جان خون گشتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 سر سد جان خونآلود بر نوک سنان گردد کند چشم تو چون تعلیم لعب نیزه مژگان را
💡 دوش این چشمم که دُرّ مکنون می ریخت تا صبحدمی از رگ جان خون می ریخت
💡 یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی نقشی ز جان خون شده من دادمت نشان
💡 توبه کردم که دگر توبه نخواهم کردن باش گو چون رگ جان خون رزم در گردن
💡 ز هوای سر زلف تو دلم پر سوداست وز خیال رخ تو دیده ی جان خون پیماست
💡 در غم هجر تو ای سرور خوبان جهان در کدامین دل و جان خون جگرهاست که نیست
💡 او برای رسیدن به اهداف بزرگ زندگیاش چنان تلاش کرد که گویی در هر لحظه برای بقا و موفقیت در میان مشکلات، جان خون میگشت.
💡 در آن روزهای سخت اقتصادی، بسیاری از مردم برای تأمین معیشت و تهیه قوت روزانه خود با سختیهای بیشمار دست و پنجه نرم کرده و جان خون میگشتند.
💡 سربازان در میدان نبرد، برای دفاع از مرزهای میهن و حفظ امنیت کشور، با تمام توان خود در برابر دشمنان بیرحم، جان خون میگشتند.