غرقه گشتن
مترادفها
غرق شدن
متضادها
نجات یافتن، زنده ماندن
لغت نامه دهخدا
غرقه گشتن.[ غ َ ق َ / ق ِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) غرقه شدن. غرق گشتن. در آب فرورفتن. خفه شدن در آب و مردن:
دلش غرقه گشته به آز اندرون
پراندیشه بنشست با رهنمون.فردوسی.دل خاقانی از این درد، برون پوست بسوخت
وز درون غرقه خون گشت و خبر کس را نی.خاقانی.خاک من غرقه خون گشت مگریید دگر
بس کنید از جزع ار اهل جزائید همه.خاقانی.آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده.حافظ.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) غرق شدن.
جمله سازی با غرقه گشتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ترا زان غرقه گشتن وارهاند بکشتی نجات اندر رساند
💡 در این دریای ناپیدا کناره که غیر از غرقه گشتن نیست چاره
💡 عاقلان از غرقه گشتن بر گریز و بر حذر عاشقان را کار و پیشه غرقه دریا شدن
💡 بیم من از غرقه گشتن چون بسی است خویش را مشغول شاغل کردهام
💡 بر امید غرقه گشتن چون فرید روی سوی بحر هایل کردهام