لغت نامه دهخدا
جا خوش کردن. [ خوَش ْ / خُش ْ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) جا خوش کردن در جائی؛ اقامت آنجا را پسندیدن. || بمزاح،در جائی که عادةً بسیار نباید ماندن دیر ایستادن.
جا خوش کردن. [ خوَش ْ / خُش ْ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) جا خوش کردن در جائی؛ اقامت آنجا را پسندیدن. || بمزاح،در جائی که عادةً بسیار نباید ماندن دیر ایستادن.
(خُ. کَ دَ ) (مص ل. ) ۱ - در جایی به خوشی اقامت کردن.۲ - کنایه از: بسیار ماندن در جایی.
در جایی به خوشی اقامت کردن.
کنایه از: بسیار ماندن در جایی.
💡 واژههایی که در قالب زبان ساختگی بین جوانان رایج میشود بعد از مدتی رفته رفته به زبان رسمی راه مییابد و گاهی به مانند یک واژه اصیل در زبان رسمی جا خوش میکند. واژه هائی مانند خیکی، الکی، قاق و مانند آن از همین دست است.
💡 بیا بخرام و دامن کش در آن دود و در آن آتش که میسوزد در آن جا خوش به هر اطراف ذاالنونی
💡 کاشمر در ادوار گذشته و بهویژه در سدههای اولیه اسلامی، از اهمیت بسیاری برخوردار بوده است. کاشمر گردنه ورود مهاجمان جنوبی و غربی به نیشابور محسوب میشده و نقش ضربهگیر و پیشمرگ نیشابور را بر عهده داشته است، که موجب شد بسیاری به این شهر هجوم برده یا در آن، جا خوشکرده و ماندگار شوند.
💡 قیزقلعه یا دژ آناهیتا یکی از قلعههای بزرگ و مهم شهرستان تاکستان است که در ۲۰ کیلومتری تاکستان و در ۳ کیلومتری روستایی به نام آبکلو از بخش ضیاءآباد قرار دارد این قلعه بر روی کوه سنگی بزرگ و منفردی که بر تمام نواحی اطراف مسلط است، جا خوش کردهاست.
💡 از زمین آرامش و از آسمان جولان خوش است نقطه پا بر جا خوش و پرگار سرگردان خوش است
💡 فراغت گوشه ها داریم، هر جا خوش کنی بنشین دل خالی ز غیر و دیدهٔ پاکیزه دامن هم