تیز خیز

لغت نامه دهخدا

تیزخیز. ( نف مرکب ) تیزتک. تند. تندرو:
ترسم کآن وهم تیزخیزت روزی
وهم همه هندوان بسوزد بسخون.اسدی ( از گنج بازیافته ص 58 ).تیز چو گوش فرس تیزخیز
صورت و معنی به صفت هر دو تیز.ظهوری ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

تیز تک تند تند رو

جمله سازی با تیز خیز

💡 شد قیس چو باز صبحدم خیز مقراض دو پا به ره بری تیز

💡 در ته او آب سبک خیز نیست گر چه که صد نیزه بود، تیز نیست

💡 دو مردو دو بازو دو شمشیر تیز نمودند بر یکدگر رسته خیز

💡 چو بشنید رخش اندر آن راه تیز همی کرد چون آتش گرم خیز

💡 یکی را درآرد به هنگامه تیز یکی را ز هنگامه گوید که خیز