لغت نامه دهخدا
( تن آسای ) تن آسای. [ ت َ ] ( نف مرکب ) تن آسا. ( ناظم الاطباء ). صاحب آنندراج در ذیل تن آسائی آرد: آنکه تن وی معبود وی باشد:
نیست با دیده بیدار تن آسایان را
با شکر خواب فراغت شکرآبی که مراست.صائب ( از آنندراج ).رجوع به تن آسا شود.
( تن آسای ) تن آسای. [ ت َ ] ( نف مرکب ) تن آسا. ( ناظم الاطباء ). صاحب آنندراج در ذیل تن آسائی آرد: آنکه تن وی معبود وی باشد:
نیست با دیده بیدار تن آسایان را
با شکر خواب فراغت شکرآبی که مراست.صائب ( از آنندراج ).رجوع به تن آسا شود.
( تن آسای ) تن آسا
💡 دل آسوده اگر میطلبی عشق طلب عاقلان نیک شناسند تن آسایی را
💡 از عجز و تن آسایی از دوش کسی باری برداشت چو نتوانی خود بار نباید شد
💡 جان بیاسود به یک ضربت قاتل ما را یعنی از عمر همین بود تن آسایی ما
💡 توس در جنگهای بسیاری به عنوان سپهدار ایران حضور دارد. در داستان سیاوش پس از آن که کیکاووس شاه ایران، رستم و سیاوش را متهم به تن آسایی میکند، توس را به فرماندهی سپاه ایران برای نبرد با تورانیان بر میگزیند.
💡 در زمان او «پلینی» pliny از انحطاط و افول دوران هنر رومی شکایت کرده: نقاشی پرترهای که در طول سالیان به منظور انتقال دقیق شباهت مردم استفاده میشدهاست کاملاً نابود شدهاست و… تن آسایی و راحت طلبی هنرها را خراب کردهاست.