بیزار گشتن

لغت نامه دهخدا

بیزار گشتن. [ گ َ ت َ] ( مص مرکب ) برگشتن. جدا شدن. دور شدن:
ز یزدان پرستنده بیزار گشت
وز او نام و آواز تو خوار گشت.فردوسی. || متنفر گشتن. نفرت زده گشتن. متنفر شدن. کراهت و نفرت داشتن:
که بیزار گشتیم ز افراسیاب
نخواهیم دیدار او را بخواب.فردوسی.از دشمنش بیزار گشتم وز زمین و کشورش
روزی که بگریزد شقی از خواهر و از مادرش.ناصرخسرو.جمله گشتستند بیزار و نفور از صحبتم
همزبان و همنشین و هم زمین وهم نسب.ناصرخسرو.صوفی آنست کز تکلف و خواست
گشت بیزار یکره و برخاست.سنایی. || تبری جستن. دوری گزیدن:
اگر گویی فلان کس داد و بهمان مرمرا رخصت
بدانجا هم فلان بیزار گردد از تو هم بهمان.ناصرخسرو.

فرهنگ فارسی

برگشتن. جدا شدن. دور شدن. یا متنفر گشتن. متنفر شدن.

جمله سازی با بیزار گشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نخواهم گشتن از عشق تو بیزار بهل، تا میرسد آزارم از تو

هورنی یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز