بی منتهی
مترادفها
بیانتها، نامتناهی، لایتناهی
متضادها
متناهی، محدود
لغت نامه دهخدا
بی منتهی. [ م ُ ت َ ها ] ( ص مرکب ) ( از: بی + منتهی عربی ) بی منتها. بی پایان. بی انجام. بی نهایت:
به یک دانه گندم در ای هوشیار
مسیح است بسیار و بی منتهی است.ناصرخسرو.دریای سبز سرنگون پرگوهربی منتهی.ناصرخسرو.خود ز بیم این دم بی منتهی
بازخوان فأبین ان یحملنها.مولوی.این ندانستند ایشان از عمی
هست فرقی در میان بی منتهی.مولوی.و رجوع به منتهی شود.
فرهنگ فارسی
بی منتها. بی پایان. بی انجام. بی نهایت.
جمله سازی با بی منتهی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در هر قدم مپای که مقصد نه منتهی ست در هر گذر مای ست که ره را نه منتهاست
💡 راههای متعددی برای تعریف بعد یک حلقه استفاده شده اهست. بسیاری از آنها با بعد کرول برای حلقههای نوتری بهٔ مفهوم منتهی میشوند، اما ممکن است برای حلقههای غیر نوتری متفاوت شوند.
💡 شجاعت گشت از شاه ولایت منتهی بر وی چنان کامد ولایت از پدر میراث خوارانش
💡 به خاک و خون سفرش منتهی شود صائب به بال عاریه هر کس سفر کند چون تیر
💡 پلیس بریتانیا برای بالا بردن امنیت برگزاری جشن، ۴۶ خیابان منتهی به محل برگزاری جشن عروسی را خواهد بست.
💡 این روستا شرقا به شهرک صنعتی اشتهارد غربا به روستای آبباریک شمالا به روستای آغچه مزار و جنوبا به روستا های فتح آباد و مراتپه منتهی می شود