لغت نامه دهخدا
بی غم کردن. [ غ َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) خوشحال کردن. شادمان ساختن. بی اندوه کردن:
بکوشید تا رنجها کم کنید
دل غمگنان شاد و بی غم کنید.فردوسی.بیا تا که دل شاد و خرم کنیم
روان را بنخجیر بی غم کنیم.فردوسی.
بی غم کردن. [ غ َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) خوشحال کردن. شادمان ساختن. بی اندوه کردن:
بکوشید تا رنجها کم کنید
دل غمگنان شاد و بی غم کنید.فردوسی.بیا تا که دل شاد و خرم کنیم
روان را بنخجیر بی غم کنیم.فردوسی.
خوشحال کردن. شادمان ساختن. بی اندوه کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز تو، بی غم نیابد کس نصیبی که رعنایی ز گل نبود غریبی
💡 از هر چه نه از بهر تو کردم، توبه ور بی غمی خورم، از آن غم توبه
💡 دل بی غم دلفروز نتوان آورد جان در طلبش به سوز نتوان آورد
💡 چو او را گندمی بی صد بلا نیست ترا هم لقمهٔ بی غم روا نیست
💡 غم مرا سوخت، ورچه شرح دهم بی غمان را کی استوار بود؟
💡 خرمی خواهی زمستی خواه و از بیدانشی کاسمان بی غم نماند خاطر آگاه را