لغت نامه دهخدا
بی دست و پا کردن. [ دَ ت ُ ک َ دَ ]( مص مرکب ) سراسیمه کردن. بی اراده کردن:
مصور را کند بیدست و پا حسنی که شوخ افتد
نشد نقشی درست از روی او آیینه بردارد.صائب.
بی دست و پا کردن. [ دَ ت ُ ک َ دَ ]( مص مرکب ) سراسیمه کردن. بی اراده کردن:
مصور را کند بیدست و پا حسنی که شوخ افتد
نشد نقشی درست از روی او آیینه بردارد.صائب.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من از رسیدن روزی به خویش دانستم که رزق مردم بی دست و پا خدادادست
💡 فتاده چو خاک از بر راه خوار چو بی دست و پا مردم سوگوار
💡 جوانی و زیبائیم رفت و آمد ضعیفی و پیری و بی دست و پائی
💡 تلخ دارد خواب شیران جهان را مور من خاک را ه مردم از بی دست و پایی نیستم
💡 اندران کویی که آن محبوب روست عاشق بی دست و پا دارند دوست
💡 ناخن تدبیر بیجا خون خود را می خورد عقده دل، باز از بی دست و پایی می شود