بی دست و پا. [ دَ ت ُ ] ( ص مرکب ) بی دست و پای. آنکه دست و پای ندارد یا ببریدن و یا خلقی.رجوع به دست و پا شود. || بی جربزه. که بچالاکی انجام کاری نتواند. که مهمی کفایت نتواند کرد. بی عرضه و بی کفایت. که کاری از او برنیاید. کم توان درکارها. ظنون. مرد کم حیلت و چاره. ( یادداشت مؤلف ). || بدون قوت و قدرت. ( ناظم الاطباء ). بی قوت. بی زور. ضعیف. از کاررفته. ( آنندراج ):
گر آن بادپایان برفتندتیز
تو بیدست و پا از نشستن بخیز.سعدی.گرت نهی منکر برآید ز دست
نباید چو بی دست و پایان نشست.سعدی.مهیا کن روزی مار و مور
اگر چند بیدست و پایند و زور.سعدی.|| کنایه از سراسیمه باشد. ( بهار عجم ) ( هفت قلزم ) ( آنندراج ). سراسیمه و آشفته و سرگردان. ( ناظم الاطباء ).
(دَ تُ ) (ص. ) مجازاً فاقد زیرکی ی ا ورزیدگی لازم برای کار و فعالیت، دست و پاچلفتی.
۱. انسان یا حیوان که دست وپایش معیوب و ازکارافتاده باشد.
۲. [مجاز] آدم زبون و عاجز.
۳. [مجاز] بی عرضه.
مجازاً فاقد زیرکی ی ا ورزیدگی لازم برای کار و فعالیت، دست و پاچلفتی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز یک حرف سبک صد کوه تمکین رنگ می بازد نسیمی می تواند بحر را بی دست و پا کردن
💡 سمند جلوه را سرداده یی و من ز دنبالت به این بی دست و پا گر همعنان گردی چه خواهد شد
💡 چه دست و پا تواند زد دل بی دست و پای من؟ که از زلف گرهگیر تو دست شانه می لرزد
💡 بی دست و پاست خاک جگرگرم بهر آب زین رو دوان دوان رود آن آب جویها
💡 تا نسازد جمع خود را شبنم بی دست و پا دامن خورشید عالمتاب نتواند گرفت