لغت نامه دهخدا
بلامدار. [ ب َ م َ ] ( ص مرکب ) ( از: بَلا + مدار ) مستمند و بدبخت. ( ناظم الاطباء ).
بلامدار. [ ب َ م َ ] ( ص مرکب ) ( از: بَلا + مدار ) مستمند و بدبخت. ( ناظم الاطباء ).
مستمند و بدبخت.
💡 خدايا فلانى پسر فلان (50) طاقت سختى و شكيبائى بر بلا و گرفتارى،و نيروى بر فقر و تنگدستى را ندارد، خدايا درود فرست بر محمد و خاندان محمد، وروزى خود را از فلانى پسر فلانى دريغ مدار، و آن روزى فراخى را كه درنزد تو است بر او تنگ مگير، و از فضل خويش محرومش مساز، و از بهره هاى شايانت او راباز مدار، و او را بخلق خود آفريدگانت و بخودش وامگذار، كه در نتيجه از ادارهخود عاجز گردد، و از اصلاح كار خود و آنچه در پيش دارد ناتوان شود، بلكه خودبتنهائى پريشانى كارش را برطرف فرما، و كارش را سرپرستى كن، و همه كارهايشرا زير نظر گير، كه براستى اگر او را بخلق خود واگذارى سودش نبخشند، و اگربه نزديكانش او را پناهنده سازى محرومش كنند، و اگر هم چيزى باو بدهند چيزى اندك وكم فايده خواهند داد، و اگر از او دريغ دارند بسيارى را دريغ دارند، و اگربخل ورزند آنها شايسته همان بخل هستند.