لغت نامه دهخدا
بصد رنگ شدن. [ ب ِ ص َ رَ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) متغیر شدن. بسبب خجلت و انفعال. مترادف رنگ دادن و رنگ گرفتن. ( از آنندراج ):
تنها نشد از لعل توعناب بصد رنگ
در جام و سبو گشت می ناب بصد رنگ سالک یزدی ( از آنندراج ).
بصد رنگ شدن. [ ب ِ ص َ رَ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) متغیر شدن. بسبب خجلت و انفعال. مترادف رنگ دادن و رنگ گرفتن. ( از آنندراج ):
تنها نشد از لعل توعناب بصد رنگ
در جام و سبو گشت می ناب بصد رنگ سالک یزدی ( از آنندراج ).
متغیر شدن بسبب خجلت و انفعال مترادف رنگ دادن و رنگ گرفتن ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بصد رنگ آرزو پیراست ذوق وعدة وصلم برای میهمان رسمست کردن خانه آرایی
💡 از قصه مجنون که بصد رنگ شنیدی بیش است غم ما و درین قصه شکی نیست
💡 بصد رنگ دگر می سوزدم آن شکل مستانه گرفتم کاکل پرتاب و چاک پیرهن پوشد
💡 زند لاف خدائی و بصد رنگ برون آید بکین ما بصد جنگ