لغت نامه دهخدا
( بزم آرای ) بزم آرای. [ ب َ ] ( نف مرکب ) کنایه از صاحب مجلس. ( آنندراج ). آراینده بزم. بزم آرا. مجلس آرا:
قصه چون گفت ماه بزم آرای
شه در آغوش خویش کردش جای.نظامی.چه شهرآشوبی ای دلبند مقبول
چه بزم آرایی ای گلبرگ خودروی.سعدی.
( بزم آرای ) بزم آرای. [ ب َ ] ( نف مرکب ) کنایه از صاحب مجلس. ( آنندراج ). آراینده بزم. بزم آرا. مجلس آرا:
قصه چون گفت ماه بزم آرای
شه در آغوش خویش کردش جای.نظامی.چه شهرآشوبی ای دلبند مقبول
چه بزم آرایی ای گلبرگ خودروی.سعدی.
( بزم آرای ) ( اسم ) آنکه مجلس عیش و مهمانی را آرایش میکند بزم آرا.
بزم آرای. بَزْم آرای
تذکره ای عمومی به فارسی از علی بن محمود حسینی. این کتاب در ۱۰۰۰ق، در یک مقدمه، هفت فصل و یک خاتمه تدوین یافته و به عبدالرحیم خان خانان تقدیم شده است. مؤلف بیشتر مطالب این تذکره را، بی کم وکاست یا با اندکی تغییر، از لباب الالباب عوفی گرفته، اما از آن نام نبرده، اما از تذکرة الشعرای دولتشاه سمرقندی وتحفۀ سامی یاد کرده است. نثر آن مصنوع و متکلف است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چه شهرآشوبی ای دلبند خودرای چه بزم آرایی ای گلبرگ خودروی
💡 گفتگوی کیست بزم آرای شوق انجمن از انجمن رنگین تر است
💡 سهی بالای بزم آرای مه سیمای مهرآسا قدح پیمای غمفرسای روحافزای جانپرور
💡 گویی توکه دست هجرت ای بزم آرای دارد به فسونی هر یکی را بر پای
💡 ماه بزم آرای تخت خسرو گیتی ستان شمع خلوتگاه انس و داور مالک رقاب