لغت نامه دهخدا
بر سنگ نشستن. [ ب َ س َ ن ِ ش َ ت َ ] ( مص مرکب ) به سر سنگ نشستن. کنایه از خوار و بی اعتبار شدن. ( آنندراج ).
بر سنگ نشستن. [ ب َ س َ ن ِ ش َ ت َ ] ( مص مرکب ) به سر سنگ نشستن. کنایه از خوار و بی اعتبار شدن. ( آنندراج ).
به سر سنگ نشستن کنایه از خوار و بی اعتبار شدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خاک شو تا بر تو اندازد نظر آن چشم پاک ورنه کس بر سنگ کی ضایع گذارد تیر خویش
💡 دل نبود آنکه سپردم بتو ای سنگین دل شیشه بود که بر سنگ زدم بشکستم
💡 بر سنگ زد پیاله ی خضر آن که نوش کرد خونابه ی شراب و جفای سبوی دوست
💡 بسی بگفتم و سودی نداشت، کردم عهد که بعد ازین نزنم بر درخت بی بر سنگ
💡 راضيم كه مرا با زنجير آهنين، سخت ببندند و در همان كوه و دشت بر سنگ و خاكبكشانند، ولى هرگز رضا نيستم كه دلى از كردار من آزرده و خاطرى پريشان گردد.