بد کامه

لغت نامه دهخدا

بدکامه. [ ب َ م َ / م ِ ] ( ص مرکب ) بدخواه. بدنیت. ( از ولف ). بدکام. بداندیش. بدذات:
از آن زشت بدکامه شوم پی
که آمد ز درگاه خسرو به ری...فردوسی.دگرگونه آهنگ بدکامه کرد
به پیروز خسرو یکی نامه کرد.فردوسی.هم اندر زمان پاسخ نامه کرد
زمژگان تو گفتی سر خامه کرد
که آن نامه شاه کیهان رسید
ز بدکامه دستت بباید کشید.فردوسی.- بدکامه کردن؛ بداندیش کردن. مخالف کردن:
گراز سپهبدیکی نامه کرد
به قیصر، ورا نیز بدکامه کرد
بدو گفت برخیز و ایران بگیر
نخستین من آیم ترا دستگیر.( شاهنامه چ بروخیم ج 9 ص 2894 ).و رجوع به کامه شود.

فرهنگ فارسی

( صفت ) بد کام.

جمله سازی با بد کامه

به کامه‌ی دلِ دشمن نشیند آن مغرور که بشنود سخنِ دشمنانِ دوست‌نمای
مرا تا نفس خود کامه گرفتار هوا ماند شعاع شمع عشقم در درون دل کجا ماند
شهر بلغار در کنار رودخانه ولگا و در ۳۰ کیلومتری پیوندگاه این رود با رود کامه قرار داشت. محل این شهرک باستانی حدود ۱۳۰ کیلومتر با کازان، مرکز تاتارستان، فاصله دارد. در غرب شهر بلغار یک شهر کوچک تازه قرار دارد از سال ۱۹۹۱ به آن نیز بلغار گفته می‌شود.
تپه ملک‌آباد مربوط به دوره قاجار است و در شهرستان تربت حیدریه، شرق روستای کامه سفلی واقع شده و این اثر در تاریخ ۲۵ آبان ۱۳۸۴ با شمارهٔ ثبت ۱۳۸۶۳ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده‌است.
دانم که دهد تسکین یک روز فغانی را هرچند که آن بدخو خود کامه برون آید
، از نوادگان امپراتور گو-فوکاکوسا، و جناح دایگاکوجی، از نوادگان امپراتور کامه‌یاما بودند. این دوره زمانی ریوتو تسوریتسو بود، یعنی زمانی که امپراتوری به دو گروه تقسیم شد و به نوبت به تخت سلطنت رسیدند.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
هورنی
هورنی
هول
هول
حسبی الله و نعم الوکیل
حسبی الله و نعم الوکیل
فال امروز
فال امروز