لغت نامه دهخدا
بدتابی. [ ب َ ] ( حامص مرکب ) بدرفتاری. سؤسلوک. کج تابی. کج سری. رفتار سخت. مقابل خوش تابی. ( یادداشت مؤلف ).
- بدتابی کردن با کسی؛ بدرفتاری کردن با او. کج تابی کردن با او. ( یادداشت مؤلف ).
بدتابی. [ ب َ ] ( حامص مرکب ) بدرفتاری. سؤسلوک. کج تابی. کج سری. رفتار سخت. مقابل خوش تابی. ( یادداشت مؤلف ).
- بدتابی کردن با کسی؛ بدرفتاری کردن با او. کج تابی کردن با او. ( یادداشت مؤلف ).
بد رفتاری رفتار سخت.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز آشفتگی به حلقهٔ جمعی رسیدهام کز حلقههای زلف تو تابی نداشتند
💡 دستم ندهی و دست تابی بر من خورشید جهانی و نتابی بر من
💡 روی شهر آرای یارم آفتابی دیگرست هر زمانی زلف او در پیچ و تابی دگرست
💡 در کوره غم تا نخورم سوزش و تابی بیرون ندهم همچو گل از گریه گلابی
💡 رخ فرخ چرا می تابی از روم به عزم بام صبحم را مکن شوم