بجان امده

لغت نامه دهخدا

( بجان آمده ) بجان آمده. [ ب ِ م َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) ناخوش. بی دماغ. ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ):
چه پرسی ز جان بجان آمده
گلی در سموم خزان آمده.؟ ( از آنندراج ).|| ستوه شده. زله شده. عاجز گشته. رجوع به بجان آمدن شود.

فرهنگ فارسی

( بجان آمده ) نا خوش بی دماغ.

جمله سازی با بجان امده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 جحامی را طلب کرد که از بی یاری بجان آمده ام و از بی خریداری به فغان! بیا و این حجاب را از پیش بردار و این دام را از هم بردر. حجام مردی ظریف بود و طبعی لطیف داشت، پاکی می راند و این قطعه می خواند:

💡 ((تا آنكه بجان آمده و خسته مى گفت: اى كاش ! همه داراييم در دوزخ بود و آنچه را آنانمى خواستند داده تا آنكه آزادش مى كردند و او شتابان از آنجا دور مى گرديد)).

💡 ملك را پند وزير ناصح موافق طبع مخالف نيامد،روى از اين سخن در هم كشيد و بزندانشفرستاد، بسى بر نيامد كه بنى عم سلطان بمنازعت خاستند و ملك پدر خواستند، قومىكه از دست تطاول او بجان آمده بودند و پريشان شده، بر ايشان گرد آمدند و تقويتكردند تا ملك از تصرف اين بدر رفت و بر آنان مقرر شد

💡 من بیدل نگر از صحبت جانان محروم تنم از درد بجان آمده و ز جان محروم

💡 زخم شمشیر ترا مرهم جان ساخته ایم لیکن از درد دل خسته بجان آمده ایم

💡 دل خواجو که بجان آمده بود از غم عشق خون شد امروز و سر از چشمه ی چشمش برکرد

گوسفند یعنی چه؟
گوسفند یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز