اهنینه
مترادفها
آهنین، فلزی
متضادها
نرم
لغت نامه دهخدا
( آهنینه ) آهنینه. [ هََ نی ن َ / ن ِ ]( ص نسبی ) آهنین. منسوب به آهن. از آهن:
بدیماه ار ایدون که خواهد خدای
بپوشم برزم آهنینه قبای.فردوسی. || ( اِ مرکب ) آلات آهنین. آنچه از آهن کنند از آلات و ادوات و ظروف و اوانی:
همیشه تا نجهد زآهنینه مرزنگوش
همیشه تا ندمدزآبگینه سیسنبر.فرخی.بسی حنجر بریده ست او بدنبه
شکسته ست آهنینه به آبگینه.ناصرخسرو.سه روز متواتر می غارتیدند اوّل روز زرّینه و سیمینه و ابریشمینه، دوّم روز برنجینه و روئینه و آهنینه، سوم روز افکندنی و حشو بالشها و نهالیهاو خم و خمره و در و چوب. ( راحةالصدور راوندی ).
فرهنگ عمید
( آهنینه ) [قدیمی] ظرف آهنی: همیشه تا نجهد ز آهنینه مرزنجوش / همیشه تا ندمد ز آبگینه سیسنبر (فرخی: ۱۱۹ ).
فرهنگ فارسی
( آهنینه ) ( صفت ) ۱ - آهنی آهنین ۲ - ( اسم ) آلات آهنین ادوات آهنی.
جمله سازی با اهنینه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بسی حنجر بریده است او به دنبه شکسته است آهنینه بابگینه
💡 درین ماه ار ایدونک خواهد خدای بپوشم به رزم آهنینه قبای
💡 همیشه تا نجهد ز آهنینه مرز نجوش همیشه تا ندمد ز آبگینه سیسنبر
💡 ساختم بهر دفع تیر حسود از مدیح تو آهنینه مجن