لغت نامه دهخدا
اعمی وش. [ اَ ما وَ ] ( ص مرکب ) کورمانند؛ بسان کور. ماننده نابینا:
توسن دلی و رایض تو قول لااله
اعمی وشی و قائد تو شرع مصطفی.خاقانی.
اعمی وش. [ اَ ما وَ ] ( ص مرکب ) کورمانند؛ بسان کور. ماننده نابینا:
توسن دلی و رایض تو قول لااله
اعمی وشی و قائد تو شرع مصطفی.خاقانی.
کور مانند بسان کور
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 داند اعمی که مادری دارد لیک چونی به وهم در نارد
💡 چو اعمی که باشد چراغش به کف فروغ چراغش فتد هر طرف
💡 دشمن چگونه گردد چون تو بزر عزیز اعمی چگونه گردد بینا ز توتیا
💡 نرگس اعمی ببیند روز بر گردون سها حکمت او چون برد بیرون علل را از علیل
💡 دیدهٔ اعمی ندارد تاب نور خودندارد همچو خفّاش او حضور
💡 محو دنیا اتحاد صورت و معنی ندید در نظر آیینه اعمی را کتاب غفلت است